من تصویرگر خوبی هستم، برای ذهنم

یک

من بلد نیستم آواز بِخونَم. صدام توی اکتاوهای بالا که چه عرض کنم، در حالت عادی هم شبیه اردکه. پدرم هرچند آواز می‌خوند. جوونیش کارهای زیادی کرد. موسیقی و آواز سنتی بخش زیادی از زندگیشه. ولی خب، من انگار هنوز چیزی به ارث نبردم.

دو

من بلد نیستن ترانه بِسُرایَم. تا حالا ۴۶ تا ترانه نوشتم. موضوع‌های متفاوتی داشتن. یه سریشون در مورد اجتماع بودن. یه سریشون در مورد محبت، یه سریشون در مورد زندگی، یه سریشون در مورد وجود داشتن. یکیشون حتی در مورد دراگ بوده. ولی خب افتضاح هستند. اون قسمت‌هاییشون هم که خوبه، معمولا رونوشت هستند. ولی خب، من بلد نیستم انگار ترانه سُرای خوبی باشم.

سه

من ساز بلد نیستم بِنَوازَم. یه بار یه گیتار الکتریکِ دسته دوم رو ۴۰۰ هزار تومن خریدم. ولی نمی‌تونم آکوردها رو درست عوض کنم. دستم اونقدر ظریف نیست که راحت باشه برام. کلاسی هم نمی‌خواستم برم. هرچند سعی می‌کردم مثل ویدئو تقلید کنم ولی، اما، این کار برایم فرسایشی به نظر می‌رسید. پدرم تار می‌نواخت. من بلد نیستم.

چهار

اما من… ولی من یه ایده‌ای دارم.

ولی من یه ایده‌ای دارم‌؛ من تصویرگر خوبی هستم برای ذهنم.


تو روز اومدی، چرا بقیه ندیدن؟
حرفات شعاری، لباسات جدیدن
یه شهروند دیگه، واسه‌ فیلم‌نامهِ من
یه آدم عادی، نمیشه غم‌خواره‌ی من

ولی چشمات، بدون مثل
ولی چشمات بدون حس

مثل الگوی کاشی
با یه طراح ناشی
یه آجر تو دیواری
خودت قبول نداری

شاید اصلش همینه
کسی جز این نمی‌گه
وجودت لازمه
ولی کافیم نمیشه

ولی چشمات، بدون مثل
ولی چشمات بدون حس

لب‌خندات کلیشه‌ست
موهات جنس آتیشه
صدات یه ذره بم‌تر
زیباییت حتی کمتر

افکارت چپیه، ولی اصرار نداری
گاهی پرحرفِ خل وَضع، گاهی حرفی نداری
گاهی با کفش پاره، گاهی اسنپ سواری
برات فرقی نداره، توی چه رده باشی

ولی چشمات، بدون مثل
ولی چشمات بدون حس

۲۰ فروردین ۱۳۹۷